|
پرواز رنگ ها
|
آدرس جدید وبلاگ گودی پران :
آدرس جدید گودی پران که به علتی تغییر یافت لینک شده . دوستان می توانند از وبلاگ پیشگ مطالبی اگر بود دنبال کنند :
تغییر نام گودی پران یگ استراتژی زیلموستو رجیک از نوع بیزنوشاستیروکاوت با اضافات و تلفیقات نئو ژنوستیکی در بعد شات رو اند بلیز به مثابه یک دمو فرو چوال از دیمو تیتروشاوان بود که واقعا در برهه خاصی به اطلاع می رسید ......
دوستان مایل و شایق به خورده هوشی سر سوزن ذوقی می توانند با یک کلید ناقابل قفلی را بگشایند و سوییچنگی در اد لیستشان فرو نهند تا دست دعایی نیز به اجابت دعایی بر خیزد .
چند صباحی بیکار بودم و چون در کابل با یک وبلاگ نویس آشنا شده بودم و چند وقت با او بودم من هم به تب وبلاگ گرفتار شدم . برای پر کردن وقتم وبلاگ را شروع کردم . بی هیچ هدفی . همیشه همینجور بوده. نام گودی پران را هم برای این انتخاب کردم چون نماد خوبی برای اطلاع رسانی , تفریح , ساعت تیری و ... بود . وقتی در کوچه پس کوچه های کابل گودی پران ها را می دیدم دلم گر می گرفت و افسوس می خوردم که اوشتوکهای افغان به جای درس و تحصیل باید دلشان را به یک تیکه کاغذ و چند متر نخ خوش کنند .
امشب وقتی خوب فکر کردم , دیدم دلیلی بر وبلاگ نویسی ندارم و بیهوده وقت خود و دیگران را ضایع می کنم . خلاصه تصمیم بر این گرفتم فعلا از وبلاگ نویسی یا بهتر بگویم چرت نویسی کناره گیری کنم و اهالی این وادی را به حال خود بگذارم .
گشتم و با وبلاگهای زیادی آشنا شدم و خواندم و دیدم ولی اکثر وبلاگها را مثل وبلاگ گودی پران چرت و بی سرانجام پیدا کردم و کسانی که دلشان را به چند خط خوش می کنند و چند نظر- مثل خودم . البته همه اینگونه نبودند و بودند افرادی هدفمند و مفید و وبلاگهای خوب.
ولی در کل انگار بذر تذویر و خود پرستی در وبلاگها پاشیده شده و هرکسی به نفع خود چیزی می نویسد و از تعریف و تمجید بازدیدکنندگان لذت می برد اما آخرش خودش هم نمی داند چکار می کند- مثل من. البته خدا نکند این گپ ها موجب ناراحتی دوستان شده باشد . ان شا الله که اینگونه نباشد .
اما من خودم را خوب می شناسم بیشتر از اینکه فکر کنم و چیزی بنویسم بیشتر علاقه دارم چرت بنویسم و اگر جایش بود بذله وهجو و هذل و از این خذعولات.
در این چند صباح با دوستانی آشنا شدم و خواندم ونوشتم و از اندک نظراتی هم بهره بردم .
دن کیشوت عزیز که اصلا نشناختم که بود. شبگرد که فکر کنم الان هم شبگردی می کند. زکریا , شهرزاد (که خیلی آزرده شد ) غلامرضا که اینقدر کوتاه و کم می نویسه ولی زیبا. نازنین که آخر نفهمیدم اینجاست یا آنجا .... و دیگر دوستانی که شاید از قید قلم باز مانده باشند .
از همه تشکر می کنم و طلب بخشش که وقت خود را صرف چرتلاگم گذاشتند و خواندندو گاه گداری هم نظری دادند ان شا الله که به بزرگواری خود می بخشند .
بلی ها ... تار گودی پران کنده شده و گودی رها در آسمان بی قید می چرخد و شاید سزوارش زمین سخت باشد و له شدن زیر پای . شود آیا روزی کسی پیدا شود تار را گره زند چون تار دل که کنده شده است؟ شاید آنکس خودم باشم .
خلاصه اینکه مرا در این وادی جایی نیست . شما را بدرود می گویم به امید روزی که با دست پر برگردم که لا اقل اگر کسی آمد وسر زد شرمنده قدومش نشوم .
تا امیدی دیگر
توجه :اگرسایت وبسایت هست باید در قسمت ایمیل آن باید ایمیلی رسمی همان سایت باشد تا تایید ایمیل فعال سازی به ایمیل رسمی آن سایت فرستاده شود این به خاطر این است که مطمن شویم شما عضو و یا مدیر اصلی سایت می باشید.
دوباره تکرار شد همان لحظات دیشب . عینا تکرار شد . مثل اینکه هر گز روزی در میان نبوده . شاید به اینجا که می رسم لحظه متوقف می شود و مرا با خود به دلخوش اباد , زیر سایه درخت مجنون می برد تا دیوانگی درخت را تماشا کنم و سر بر سنگی از پر قو نهم .
نور خورشید که دزدانه از لابه لای برگ بید بر صورتم می نشیند چشمان را اذیت نمی کند و صدای روانی آب , صدای مرغک بی تکلف , چمن که چون فرش زیر پایم خواب است, مورچه زحمتکش قوی, کوههای ورزشکار اسیر,.... مرا یاد چیزی نیندازد .
گمان کنم زندگی همین لحظه است و بهتر از این مردن است.
اصلا نگران رسالتم نباشم و فقط آرام این لحظات را دریابم و دعا کنم خداوند قدرتی به من عطا کند این لحظه را چند کرده به لایقانش هدیه کنم.
و وقتی خورشید غروب کرد برگردم و وبلاگ و ایمیل را چک نموده این پست را آپلود کنم و منتظر لحظه دیشب باشم.
چه احساس لذت بخشی است . نیمه شبی در پهلوی تنهایی خودم . ای کاش این لحظه ها سالها بطول می انجامید و من در خودم حل می شدم . کاش زمان اینجا با این احساس آرام می گرفت و قلبم طبل دلخوشی را تا ابد می کوفت.
شماره ایی نبود , حسابی نبود, کتابی نبود, عقلی نبود , جهالتی نبود, پولی نبود , دروغی نبود , فنا نبود و همه این لحظه بودند .
کاش فرشته ها هم احساس داشتند تا طعم خوش این لحظات نیمه شب را می چشیدند و از فرشته بودن استعفا می دادند .
اینجا نه شرابی است نه قماری است نه صدایی , نه وعظی نه پندی , نه رنجی ونه تفریح فقط همین لحظه هاست و دلخوشی .
خدا کند خوابم نبرد تا این لحظه ها را اشکمسیر تجربه کنم . دعا کنم خداوند این قدرت را به من عطا کند تا این لحظه را به لایقانش هدیه کنم .
خدا هم حضور دارد اما سکوت پا برجاست و این لحظه به سرعت زمان می گذرد .
تمام جملات یکبار ادا می شود . می دانم . اینقدر "بسه " نگو. منتظر چیز نو نباش . این لحظه را دریاب و سکوت بهتر از خواندن و گفتن.
کلمات نا مفهوم و بی قید را پشت سرهم ردیف نموده ام تا شاید متنی در قیدمعنا و مفهوم پدیدار گردد . با رها اینکار را تکرار نموده ام اما از عاقبتش خودم هم خبر ندارم . هر بار امید وار بودم که چیزی نو , معنا و مفهومی جدید و قابل بیان و به درد بخور بوجود آید اما مثل اینکه بیهوده امیدوارم. هر بار که دست به قلم می برم صدای نا سزا و توهین قلم را می شنوم که بلند فریاد می زند:" ابله" تو کجا فهم و شعور مرا داری که اینگونه بی رحمانه مرا در دستان خود می فشاری و احساس ابلهانه خود را با من می نگاری؟ بی تفاوت به این گپ ها باز هم می نویسم و هر بار پوچ تر و بی معنی تر . کم کم مفهوم جدیدی از " چرت و پرت " را تجربه خواهم نمود . مسخره است نه؟ هدف برای رسیدن به پوچی و تلاش برای شکست , فکر نمودن برای غوطه ور شدن در دریای حماقت و ابلهانه امیدوار بودن ....

اما در پس هر غروبی غمگین و بی صدا , طلوعی گرم و امیدوار خفته است . هر طلوع را به امید غروبی دیگر بسر می کنم تا شاید فرا رسد غروب نوید بخش طلوعم. طلوعی به امید دیدنش .
یاد لحظه ایی که در جلو غروب نرم گریه کردم بی قرارم می کند . نکند طلوع من فرا رسد و من هنوز اشکهای غروب دیروز را پاک نکرده باشم ؟ نکند طلوع من گذشته باشد و من بیهوده گریانم بیهوده واثقم بیهوده انتظارم ؟
تنم می لرزد و چشمانم هر روز خیره تر می شود و فکرم رکود را می خواند .

آن روز قتیفه را سر شانه انداختم و با مجاهدین راهی جبهه شدیم . نمی دانم چه قسمی مرمی وروسی سینه همسنگرم را از هم شکافت ولی خوب دانستم قتیفه چطور کفنش شد ....
بر قرار و صحتمند باشید
------------------------------------------------------------------------
*قتیفه به پارچه های بلندی که همانند عبا بر روی خود می اندازند جهت حفاظت از گزند سرما. اگر چه قتیفه را هرگز وروس تولید نکرده بود لیکن فروشنده این طور گفته بود . در ضمن بعدها فهمیدم قتیفه ساخت پاکستان بوده .
